|
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 10:13 توسط پريسا |
دیدار معشوق یک عشق قدیمی عشق از دست رفته خورد شدن یک عاشق از بین رفتن عشق جوانی بازگشت عشق + نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 11:47 توسط پريسا |
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 21:2 توسط پريسا |
تو آیینه دو چشمام قطره های اشک منو ببین تو مرمر نگاهت ماجرای عشق منو ببین + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 21:6 توسط پريسا |
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 16:40 توسط پريسا |
نگاه کن به چشم های خسته ام نگاه کن به خورشید زندگیم که چه طور بی حضورت غروب می کند نگاه کن و با خود بیندیش که چند خورشید دیگر باید غروب کند تا گرمای دستانت را حس کنم چند نگاه دریایی دیگر برای دیدنت باید اشک بریزم... شدم اقیانوسی از تنهایی نگاه خسته ام را منتظر نگذار...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 20:50 توسط پريسا |
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 13:34 توسط پريسا |
در آسمان که ناگهان ستاره ای چشمک زد آفتاب گردان سرش را پایین انداخت. آری...گل ها هیچ وقت خیانت نمی کنند. + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 12:10 توسط پريسا |
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 19:12 توسط پريسا |
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 19:4 توسط پريسا |
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 12:16 توسط پريسا |
من اینجام همین جا کنار تو دستامم توی دستاته گرچه سرده چشم هام رو به روی چشماته گرچه تلخه + نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 13:5 توسط پريسا |
که عشق پناهی گردد + نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 11:59 توسط پريسا |
در انتظار چیستی ؟؟ این جا هنوز تاریکی ست تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبخت خواهی نگریست وقتی دریچه مسدود است ... + نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 10:56 توسط پريسا |
اول شعرم باز اسم تو را می گذارم نه !!! جای اسم قشنگت اين بار نازنينم می گذارم سر سطر جای دل تنگی ... + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 18:29 توسط پريسا |
به دلم هزارو یک غم میارم آسمون دلمو نم می کنم پر آرزو واسه چیدن تو بی تو اما زندگیم چه خالیه + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 20:10 توسط پريسا |
اگه یه روز رفتی و دیگه بر نگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت بمونم اما از تو می خوام وقتی اومدی یه شاخ گل روی قبرم بزاری + نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 17:23 توسط پريسا |
من چی گفتم که تو این طور به من اعتنا نکردی خار حسرت توی چشمام تو به من نگاه نکردی عشق کهنه توی سینم تو چرا وفا نکردی + نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 16:53 توسط پريسا |
در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در می زند در را گشودم روی او دیدم غم است در می زند ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا غم با آن همه بیگانگی هر شب به من سر می زند + نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 20:47 توسط پريسا |
کاشکی بودی تا ببينی لحظه هام بی تو می ميرن واسه با تو نبودن انتقام از من می گيرن حالا هم صدا با يادت شعر موندن رو می خونم می دونم كه ناگزيری اما منتظر می مونم + نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 21:41 توسط پريسا |
از بغض و فرياد خسته شده ام از دوباره ها بيزارم
دوست دارم بروم يك جای دور از آنجا دستی تكان دهم و تمام.اين حال اكنون من است تا چه پيش آيد... + نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 18:15 توسط پريسا |
تا که نبودیم کسی کشت ما را غم بی هم نفسی تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند قدر آیینه بدانیم چو هست نه در آن وقت که اقبال شکست + نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 17:35 توسط پريسا |
یه شب بهم گفت ای مهربون من می مونم تو هم بمون گفتش بهم ای با وفا یادت نره این عهدمون حالا کجا رفت اون بی وفا + نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 12:59 توسط پريسا |
عشق یعنی دل رو به دست تو سپردن عشق یعنی غصه دنیا رو نخوردن عشق یعنی توی اون باغچه سبزت دل رو تا چشم ساده مهربونی بردن قاصدک آرزوهای من تویی تو....عشق پر از مهر و وفای من تویی تو... + نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 16:44 توسط پريسا |
چون لبخند رو به هركسی می تونی هديه كنی اما اشك رو فقط برای كسی می ريزی كه نمی خوای از دستش بدی + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 17:15 توسط پريسا |
به من ميگفت: آنقدر دوستت دارم که اگر بگويي بمير، ميميرم باورم
نميشد...فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم، بمير...! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام، کاش امتحانش نميکردم + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 16:53 توسط پريسا |
همه گفتن که من دیوونه حالم که هر چی باشه اما بی وفا نیست + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 11:3 توسط پريسا |
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی + نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 9:52 توسط پريسا |
عجب شبی ست امشب به رنگ سياه گيسوی تو عجب سكوتی دارد امشب به رنگ خاموش نگاه تو و عجب طولانی ست اين شب به قدر هجران ميان من و تو + نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 16:28 توسط پريسا |
برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری + نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 17:9 توسط پريسا |
|
| ||||||